رضا رحمتى / عبد الحسين بينش
41
جلوه اى از حكومت علوى (فارسى)
عمر پس از اين دستور « صهيب » و « ابىطلحه » را خواست و به آنان گفت : با پنجاه نفر مسلح ، اين چند نفر را براى امر خلافت دعوت كنيد و بالاى سر آنان باشيد ، اگر پنج نفر آنان به يكى رأى دادند و نفر ششم مخالفت كرد ، گردن او را بزنيد و همچنين اگر چهار نفر يك طرف و دو نفر ، طرف ديگر بودند ، آن دو نفر را به قتل برسانيد و اگر سه نفر آنان يكى و سه نفر ديگر ، شخص ديگرى را انتخاب كردند ، فرزندم « عبداللَّه » قضاوت كند و به نفع هر كدام حكم كرد ، او مقدّم است و اگر قضاوت « عبداللَّه » را نپذيرفتيد ، حق با آن دستهاى است كه « عبدالرحمن بن عوف » در ميان آنان است و اگر آن دسته ، انتخاب اين دسته را نپذيرفتند ، آنان را به قتل برسانيد . اميرمؤمنان عليه السلام پس از شنيدن سخنان عمر ، به عمق قضيه پى برد و در ملاقات خود با « عبداللَّه بن عباس » فرمود : « عَدَلَتْ عَنَّا » خلافت از خاندان ما بيرون رفت . « عبداللَّه » پرسيد : اين سخن را از كجا مىگويى ؟ حضرت فرمود : « از تركيب اين شورا و اينكه مرا در كنار « عثمان » قرار دادند ، چرا كه « سعد بن ابى وقّاص » هرگز با پسر عموى خود « عبدالرّحمن بن عوف » مخالفت نخواهد كرد و رأى اين دو نفر يكسان است و عبدالرحمن هم داماد عثمان است و همديگر را فراموش نمىكنند ، يا « عبدالرحمن » خلافت را به عثمان واگذار مىكند يا عثمان آن را به عبدالرحمن مىدهد . جلسهء شورا ، تشكيل شد . زبير و طلحه به نفع حضرت على عليه السلام و عثمان كنار رفتند و همچنان كه اميرمؤمنان پيشبينى كرده بود ، « سعد بن ابىوقّاص » گفت : « عبدالرحمن » هر كس را انتخاب كرد ، من با او موافقم . « عبدالرحمن » پس از پارهاى مذاكره با ديگران ، مردم را در مسجد جمع كرد و رو به اميرمؤمنان نموده ، گفت : « من خلافت را به تو واگذار